آیا میتوانم به عنوان یک مشاور خانواده از شما چند سوال خصوصی بپرسم؟ موسیقی، فیلم، دوستان و باورهای اجتماعی-مذهبی مورد علاقه همسرتان کدام ها هستند؟ آیا میدانید بزرگترین نگرانی همسرتان چیست؟ می توانید امیدها و آرزوهای همسرتان را بگویید؟ آیا میدانید اگر روزی همسرتان پول قابل ملاحظهای بدست بیاورد، آن را چگونه خرج خواهد کرد؟ میدانید بدترین خاطره دوران کودکی او کدام است؟ آیا میدانید چه چیزهایی باعث رنجش خاطر او می شود؟ فکر میکنید همسرتان تا چه حد در مورد شما جواب این پرسشها را میداند؟
به راستی ما چقدر نزدیکترین شخصی را که با او زیر یک سقف زندگی میکنیم را میشناسیم؟ متاسفانه بسیار اتفاق میافتد که زوجین شناخت درست و منطقی و منطبق بر واقعیتی از یکدیگر ندارند و اگر هم این شناخت وجود داشته باشد، آن را خیلی به روز نکردهاند. نداشتن شناخت صحیح مبنای بسیاری از مشکلات بین زوجین است.

ما فقط متوجه تغییر حالتها و رفتارهای همسرمان میشویم و این مبنایی برای اظهار شکایتهایمان میگردد، بدون آنکه بدانیم او واقعاً چرا اینگونه شده؟ از آن شرایط بدتر زمانی است که این شناخت وجود دارد، ولی ما نسبت به ابراز آن بیتفاوتیم و حتی نمیخواهیم قدمی به سمت مقابلمان که همسرمان است برداریم. چرخشی به سمت یکدیگر وجود ندارد. و میخواهیم همه چیز را بر مبنای قیاس درونی خودمان ارزیابی کنیم. در این قسمت مایلم که از یکی دیگر از تکنیکهای "تلاش برای ترمیم" با شما صحبت کنم: "ضرورت چرخش به سمت یکدیگر"
به مورد زیر توجه کنید:
آرمان 35 ساله و همسر ایشان زهرا، مادر 30 سالهای است با یک پسر نوجوان 15 ساله ویک دختر 12 ساله که مانند اکثر والدین، با نوجوانانی با یکسری مشکلات خاص این مرحله روبرو هستند. پدر با به یاد داشتن سختیهای بسیار در زندگی خانوادگی اولیه خود نمیتواند خواستههای مختلف فرزندش را تحمل نماید. او خاطرات تلخی دارد که همسرش از آن بی اطلاع است. او مدام در ذهن خود بطور ناخودآگاه مشغول مقایسه خود با پسرش میباشد. به یاد میآورد که به خاطر مشکلات مالی، مادرش در بسیاری از موارد خواستههای اورا نادیده گرفته بود. و البته همسرش نیز هیچ شناخت واقعی از احساسات و عواطف آسیب خورده او ندارد. او نمیداند که آرمان در کودکی چقدر از بیمهریهای مادرش رنجیده خاطر میشده است. اکنون با همسری روبرو است که به عنوان یک مادر توجه زیادی به پسرش دارد. و او باز هم آن توجهای را که همیشه نیاز داشت را دریافت نمیکند. همه اینها به اضافه ورود آرمان به مرحلهای دیگر از چرخه زندگی خانوادگی (مرحله خانواده دارای نوجوان) و عدم توانایی و دانش موثر برای رفتار با نوجوان و همچنین رفتارهای همراه با انتقاد و توهین همسرش، باعث شده که آرمان نتواند انعطاف لازم برای مقابله با مشکلات این مرحله و حل درست آنها را پیدا کند و از این همه استیصال، کلافه و خسته است.
افراد در حالت کلافگی دچار احساس ترس و تهدید میشوند و بر اساس سیستم "مغز کهنه" رفتار میکنند و تنها رفتار منتج از مغز کهنه، یا ستیز است یا گریز است و یا حمله. یادمان باشد که مغز کهنه ارثیه ما از اجداد اولیهمان است که قدرت استدلال و گفتگو که عالیترین کارکرد مغز نو است را ندارد. انسانی که دچار برانگیختگی هیجانی شده است، برایش فرقی نمیکند که در جلوی یک شیر وحشی قرار گرفته باشد یا در برابر همسرش که توهین میکند، و یا پسر نوجوانش که مدام از او خواستههای بیپایان دارد. او بهر حال نمیتواند رفتار منطقی پیشه کند و به واسطه واکنشهای جسمانی مختلف، چون افزایش ضربان قلب و ترشح هورمونهای مختلف و افزایش فشار خون قدرت کنترل اوضاع را نخواهد داشت.
بیایید ببینیم در این شرایط چه بلایی بر سر آرمان میآید: آرمان به واسطه جنسیتش که مرد است بطور طبیعی ضربان قلبش در حدود 76-78 باید باشد، ولی در هنگام عصبانیت و برانگیختگی هیجانی این تعداد به 100 و یا حتی 160 هم میرسد. او با یک حد بالایی از فشار خون به استقبال هورمون آدرنالین میرود، با کف دستهای عرق کرده و تلخی و خشکی کام که به شدت او را آزار میدهد. او بواسطه طبیعت مردانه، همچون سایر هم جنسانش، سیستم قلب و عروق آسیب پذیرتر دارد و دیر تر از زنان برخود مسلط میگردد. بر اساس یافتههای محققین، مردان نمیتوانند در طول بحث آرام بگیرند و پس از بحث خیلی دیرتر از زنان به آرامش اولیه دست مییابند. ترشح هورمون اکسی توسین در زنان یکی از بزرگترین الطاف طبیعت در حق زنان است که باعث میشود پس از یک جریان تنشزا به آرامش لازم برگردند و توانایی لازم برای کنترل اعصاب خود راداشته باشند. واکنش آرمان چه خواهد شد؟ بطور قطع یکی از این واکنشهای زیر را انجام میدهد و جملات زیر را میگوید:
- این هم از تربیت کردن وبچه بزرگ کردنت خانم. (دستور مغز کهنه: با توهین و مقابله به مثل، با همسرت بجنگ).
- پسر جان واقعاً که باید خجالت بکشی. فقط قد بلند کردی. هیچ عقلت کار نمیکنه. ای ناسپاس، حیف از همه زحماتی که برات کشیدم. (دستور مغز کهنه: با تمسخر و تحقیر، با پسرت هم بجنگ تا از تو بترسد و قدرت جنگیدن با تو را نداشته باشد. حریف را سر جایش بنشان).
- حوصله ندارم، دست از سرم بردارین، همه عمرم باید بدوم و به هیچ جا نرسم؟ (دستور مغز کهنه: با تفکر قربانی بیگناه بودن در ذهن افراد خانواده احساس گناه و خجالت بوجود بیاور).
- از خانه بیرون میرود. (دستور مغز کهنه: فرار کن)
- هیچ جوابی نمیدهد، انگار هیچ صدایی نمیشنود و یا به تلوزیون و روزنامه پناه میبرد. (دستور مغز کهنه: بیاعتنا باش، سکوت بهترین راه علاج است).
همانطور که میبیبنید، هیچکدام از این رفتارها یا رفتارهای مشابه منطقی نیستند. در هنگام جنگ و مخاصمه، توانایی شما برای تحلیل اطلاعات جدید به حداقل می رسد. طبیعی است که نتوانید به نقطه نظرات همسرتان گوش دهید. حتی نمیتوانید سیگنالهای مثبتی را که همسرتان برایتان میفرستد را دریافت کنید. چون حق را به جانب خودتان میدانید، حاضر نیستید به حرفها و خواستههای همسرتان گوش دهید. لذا هیچ چرخشی به سمت یکدیگر اتفاق نمیافتد. هر کدام در جایگاه خود ایستادهاند و با ارزشها، تجارب، خاطرات و بایدها و نبایدهای خود با مسائل زندگیشان برخورد میکنند. در رابطه این دو زوج، هیچ اثری از "ما شدن" وجود ندارد، چون چرخشی به سمت یکدیگر اتفاق نیفتاده است. هر کدام به احساسات و نیازهای برآورده شده و برآورده نشده خود فکر میکنند. و بنابراین چون دشمنان قسم خورده با یکدیگر رفتار مینمایند.
تلاش نمایید تا شناخت بیشتری نسبت به همسرتان پیدا کنید. ویژگیهای جنسیتی، عاطفی، شناختی و هیجانی او را بررسی کنید. به او به عنوان یک انسان واقعی با همه تفاوتهایش بنگرید. او حق دارد به مسائل به شیوه خاص خودش واکنش نشان دهد. ما انسانها در همه چیز با هم تفاوت داریم. تنها در یک مورد شبیه هستیم و آن هم در تفاوتهایمان است. به جای ستیز برای آنکه بخواهیم او مانند آنچه که ما میخواهیم فکر و رفتار کند، سعی کنیم واقعیت او را دریابیم. از "من"هایمان با چرخش به سمت یکدیگر "ما" بسازیم. و با کمک یکدیگر قواعد مشترک را برای زندگیمان رسم نماییم.