امروزه بیماری وسواس به یکی از معضلات اجتماعی بدل شده است. این اختلال روانی بخصوص در جوامع مذهبی و یا جوامعی که دارای سطح بالای بهداشت هستند بیشتر خود را نمایان میسازد. پزشکی کلنگر این اختلال روانی را به دو دسته تقسیم میکند: دسته اول که بخش کوچکی از بیماران را در بر میگیرد، ریشه در عوامل غیر مادی دارد که در این نوشتار وارد این مبحث نخواهیم شد.
با نگاهی به روش درمانی گلهای بچ (باخ)، ریشه وسواس در اکثر بیماران، شک در تصمیمگیری یا شک در نتیجهگیری است. عوامل بسیاری در پیدایش شک دخالت دارند که بطور کلی باعث ثبت اطلاعات نادرست در ناخودآگاه انسان میشوند. این اطلاعات نادرست میتوانند از طریق ژن، یا از طریق روشهای تربیتی اشتباه خصوصا در 6 سال اول زندگی، و یا از طریق عوامل آموزشی و محیطی در سنین بالاتر به ناخودآگاه فرد منتقل شوند.
به عنوان مثال کسی که دچار وسواس تمیزی یا نجاست شده است، به دلیل اطلاعات نادرستی که در ناخودآگاه وی قرار دارد، در حقیقت به تمیز بودن یا پاک بودن هر چیزی شک میکند و برای غلبه بر شک خود بارها اقدام به شستشو مینماید. یکی از مشخصههای بارز این مرحله این است که شخص فکر میکند گاهی خودش است و گاهی شخصی دیگر!
در مراحل اولیه وسواس، معمولا با اصلاح اطلاعاتی که در ناخودآگاه شکل گرفتهاند، به راحتی میتوان به بیماری غلبه کرد. به همین دلیل است که کسانی که در هفتههای اول این بیماری متوجه آن میشوند، میتوانند با اندکی تفکر در رفتار خود، یا با مشاوره صحیح، بیماری خود را پشت سر بگذارند.
اما باید توجه داشت که وسواس هیچگاه در مراحل اولیه خود باقی نمیماند. با ادامه رفتار وسواسی، شکی که در ابتدای این روند شکل گرفته است به تدریج به یک عقیده پایدار تبدیل میشود. به عبارت دیگر اطلاعات نادرست در ناخودآگاه فرد حک میشود. از آنجایی که رفتارهایی که بر پایه ناخودآگاه انجام میشوند بسیار پایدارتر و قویتر از رفتارهایی هستند که بر پایه عقل و احساس انجام میشوند، در این مرحله شخص تقریبا مقاومت خود را در برابر رفتارهای ناخودآگاه از دست میدهد. اگر بیماری وارد این مرحله شود، بازنویسی اطلاعات نادرست با اطلاعات صحیح از طریق تفکر یا مشاوره تقریبا غیر ممکن به نظر میرسد؛ مگر اینکه اطلاعات درستی که به شخص القا میشود به قدری قدرتمند، نفوذپذیر و منطبق بر اعتقادات درونی وی باشد که بتواند اطلاعات نادرست را از سنگ ناخودآگاه تراشیده و خود را جایگزین آن نماید. در این مرحله معمولا رفتار شخص بیمار در مقابل مشاوره و پند و اندرز، بصورت نوعی خشم که میتواند پنهان یا آشکار باشد نمایان میشود. پرخاش و مخالفت با هر راهکاری که منطبق بر واقعیت باشد، از مشخصههای اصلی بیماری در این مرحله است. معمولا این افراد در سطح جسم از درد مفاصل و آرتروز شکایت میکنند.
متاسفانه وسواس باز هم پیشرفت خواهد کرد. در مرحله سوم، بیمار هر چیزی را (با توجه به نوع وسواسی که دارد) ناپاک میداند. بطور مثال: کسی که وسواس عبادت دارد، عبادت خود را ناپاک و ناخالص فرض کرده و برای رهایی از این ناخالصی بارها و بارها عبادت خود را تکرار مینماید. جمله معروفی که این اشخاص قبل از تکرار عبادت میگویند این است: "به دلم ننشست".
مثالی دیگر: کسانی که وسواس نظم و ترتیب دارند معمولا بیشتر وقت خود را صرف نظافت و مرتب کردن وسایل خانه یا محل کار خود میکنند. از اینگونه افراد بارها شنیده میشود که "وسایل اتاق روی اعصابم هست".
بیمارانی که وارد مرحله سوم میشوند، از نگاه کسانی که خارج از زندگی آنها هستند، معمولا انسانهایی وظیفهشناس و مرتب به نظر میرسند. ولی اگر از خودشان یا افراد خانواده سوال شود، تنش های شدیدی بین آنها برقرار است و معمولا به شدت از یکدیگر شاکی هستند. از لحاظ رفتاری، این افراد بطور متناوب بین رفتارهای پرخاشجویانه و حالتهای افسردگی (ناشی از تکرارهای بی پایان) در آمد و شد هستند. در سطح جسم، این قبیل بیماران بیشتر شاهد اگزما، آلرژی و زخمهای عفونی هستند. در شرایط حاد، التهاب گلو، یبوست و بواسیر نیز دور از انتظار نیست. ضمن اینکه همیشه از احتمال اینکه بیمار شوند در هراس هستند.
در هر یک از سه مرحله یاد شده، درمانگر گلهای بچ، باید بتواند تشخیص دهد که ناخودآگاه شخص تا چه حد توسط اطلاعات نادرست دستخوش تغییرات شده و اینکه بیمار برای رهایی خود از فشارهای فکری ناشی از این تغییرات، چه لایه های رفتاری برای خود ایجاد کرده است. بر این اساس، درمانگر میتواند در چند مرحله، با استفاده از ترکیبات مختلف گلهای بچ، ناخودآگاه بیمار را به مسیر اصلی بازگردانده و داده های نادرست را به تدریج از ذهن بیمار بزداید.
در آخر ذکر این نکته ضروری است که درمان اختلالاتی که در ناخودآگاه شخص ایجاد شده است، با استفاده از گلهای بچ به آرامی انجام میشود و بهبودی کامل نیاز به طول درمان متناسب با شدت بیماری دارد.